تابستان 90 - خاکم سوادکوه

  • وب قیمت ماشین
  • سفارش تبلیغ
    صبا ویژن
    گویند در زمان دانیال نبى یک روز مردى پیش او آمد و گفت : اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه کرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یک طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، کار خوب بکنیم و از بدیها دورى نماییم . دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشکر مى کشد و با شما جنگ مى کند و شما را مجبور مى کند که کار بد کنید. مرد گفت : نه ، این طور که نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى کند، کارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست کردار باشیم .

    ادامه مطلب...

    تاریخ : شنبه 90/4/11 | 10:54 صبح | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر
    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
    کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
    مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
    سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
    پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
    اما.........گاو دم نداشت!!!!

    زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.


    تاریخ : شنبه 90/4/11 | 10:52 صبح | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر

    برای شاد بودن کافی است مهربانی و صداقت را با ایمان آمیخت . سپس شفقت و دلسوزی و بخشش را به آن اضافه کرد ، کمی دوستی و امید به آن افزود و با محبت آن را گوارا کرد. بار الها ،همواره شادی هایمان را افزون کن.

     



    تاریخ : شنبه 90/4/11 | 10:48 صبح | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر

    بگذار سپیده سر زند

    چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد .

    و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .

    و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گرددد .

    و راه کهکشان بسته شود …

    بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .



    تاریخ : شنبه 90/4/11 | 10:45 صبح | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر

    مستم و سرمست توام ،
    سوخته از دست توام،

    سوز مرا ، ساز مرا ،
    ساخته ی دست توام

    شیفته روی توام ،
    روی نما ای صنما

    روی تو و قبله من ،
    سوخته ای در طربم

    مسجد و بتخانه من ،
    معبد و میخانه من

    دین من و قبله من ،
    هاتف رندان توام

    مهر تویی ، داد تویی،
    حضرت دادار تویی

    چیست منم ؟کیست منم؟
    محو تماشای توام

    کفر نگویم بر تو،
    این سخن عشق بود

    خالق من ، خدای من،
    بنده درگاه توام



    تاریخ : شنبه 90/4/11 | 10:40 صبح | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر
    

  • paper | مقاله های دوستان | خرید
  • رپورتاژ آگهی با کیفیت | فال حافظ