زن و شاگردانش دنبال او گریه کنان می آمدند ،
سقراط از زنش پرسید چرا گریه میکنی؟
گفت:از آن میگریم که تو مقتول واقع میشوی .
گفت:مگر دوست داشتی که من قاتل واقع شده باشم ؟
زن گفت: از آن میگریم که بی گناهت میکشند .
گفت: مگر دوست داشتی که با گناهم بکشند ؟
شاگردان گفتند نعش تو را چه کنیم .
گفت : به صحرا اندازید .
گفتند: از درندگان ایمن نخواهی ماند .
گفت:آن چماق مرا برای دفع آنان کنارم بگذارید .
گفتند: در آن وقت حس و حرکت نداری که آنها را دفع کنی .
گفت: پس چون حس و حرکت ندارم
از اذیت و آزار آنان نیز مرا آسیبی نیست .
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ،
من خودم هستم و تنهائی و یک حس غریب ،
که به صد عشق و هوس می ارزد ...
هنگامی که دوستی به مشکلی برخورده است ، او را با پرسیدن اینکه :
"چه کاری میتونم برات انجام بدم"
آزار ندهید ، یک فکر مناسب بکنید و آن را انجام دهید . . .
.
.
.
باد می وزد ...
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .