آبان 89 - خاکم سوادکوه

  • وب قیمت ماشین
  • سفارش تبلیغ
    صبا ویژن

    دوست داشتن از عشق برتر است .
    عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ،
     اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .
     عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
    و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد
    دوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد.               



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 4:10 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر

    مهرباناخانه ام بی یادتو چون کومه ای است

    کومه بی روح است وماتم خانه ای است

     

     

    سینه پر درد است و من پر ناله ام

    سایه ابری سیه بر خانه ام

    قلب کوچه می تپد از ناله ها

    باز می گوید قصه هجر تو ر



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 4:9 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر

    قطعه ای از پر پرواز کم است

    یازده یار شمردیم یکی یار کم است

    اینهمه آب که جاریست نه اقیانوس است

    عرق شرم زمین است که سرباز کم است 



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 4:2 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر


    عمیق ترین کلمه"عشق"است...به آن ارج بند
    بی رحم ترین کلمه "تنفر" است ... از بین ببرش.

     سرکش ترین کلمه "هوس" است ... بآ آن بازی نکن.

    خود خواهانه ترین کلمه "من" است ... از ان حذر کن.

    ناپایدارترین کلمه "خشم" است ... ان را فرو ببر.

    بازدارترین کلمه "ترس" است ... با آن مقابله کن.

    با نشاط ترین کلمه "کار" است ... به آن بپرداز.

    پوچ ترین کلمه "طمع" است ... آن را بکش.

    سازنده ترین کلمه "صبر" است ... برای داشتنش دعا کن.

    روشن ترین کلمه "امید" است ... به آن امیدوار باش



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 4:1 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر

    برای شاد بودن کافی است مهربانی و صداقت را با ایمان آمیخت . سپس شفقت و دلسوزی و بخشش را به آن اضافه کرد ، کمی دوستی و امید به آن افزود و با محبت آن را گوارا کرد. بار الها ،همواره شادی هایمان را افزون کن.

     



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 3:54 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر
     
     

     

    دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران بدنیا آمد

     

    و پس از طی دوران متوسطه و تحصیلات دانشگاهی

    در رشته الکترومکانیک دانشکده ی فنی دانشگاه تهران 

    در سال 1337 برای ادامه تحصیل به آمریکا اعزام و از

    دانشگاه برکلی موفق به دریافت دکترا در رشته ی

     الکترومکانیک و فیزیک پلاسما شد.

    دکتر چمران که در دوران تحصیل در آمریکا ، وارد مبارزات

    سیاسی علیه حکومت پهلوی شده بود ، پس از قیام ??

    خرداد42 به مصر رفت و دوره ی جنگ های چریکی را

    آموزش دید . سپس در لبنان ، در کنار امام موسی صدر ،

    به تقویت شیعیان جنوب لبنان در مقابل رژیم اشغال گر

    قدس پرداخت.

    وی در سال 1357 به ایران برگشت و اولین گروه از پاسداران

    انقلاب  را آموزش داد. پس از آن نیز مدتی پست وزارت دفاع

    را بر عهده گرفت .

    با آغاز جنگ تحمیلی ، ستاد جنگ های نامنظم را تشکیل داد

    و فعالانه در جبهه های جنگ شرکت کرد. سرانجام در سی و

    یکم خرداد 1360 در منطقه دهلاویه به شهادت رسید.

    روحش شاد.  



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 3:49 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر

    بسم الله الرحمن الرحیم

     

    من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است ، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است .

    درد دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد ، انسان را متوجه وجود خود می کند .

    انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند ، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است ، فراموش می کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود ، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود ، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می آورد ، حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می کند و دست از غرور کبریایی برمی دارد ، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند .

    خدایا تو را شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را  بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم .

    خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .

    خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است .

    خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد .

    خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .

    خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .

    خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم .

    ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم . با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من ، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید ، می دانم فداکارید ، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آئید ، اما من آرزوئی بزرگتر دارم ، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم ، به حرکت در آئید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید . این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها وامیدها ومسئولیتها  را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید .ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید ، از شما می خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید . ای پاهای من سریع وتوانا باشید ، ای دستهای من قوی ودقیق باشید ، ای چشمان من تیزبین وهوشیار باشید ، ای قلب من ، این لحظات آخرین را تحمل کن ، ای نفس ، مرا ضعیف وذلیل مگذار ، چند لحظه بیشتر  با قدرت واراده صبور وتوانا باش. به شما قول می دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه  بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید،آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد.دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار  عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

    خدایا! وجودم اشک شده ، همه وجودم از اشک می جوشد ، می لرزد ، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد .

    خدایا تو را شکر می کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ  راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.

    والسلام



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 3:49 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 3:47 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر

    نه سلامم  نه علیکم
    نه سپیدم
      
    نه سیاهم
    نه چنانم که تو گویی
    نه چنینم که تو خوانی
    و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
    نه سمائم
     
    نه زمینم
    نه به زنجیر کسی بسته‌ام و برد? دینم
    نه سرابم
    نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
    نه گرفتار و اسیرم
    نه حقیرم
    نه فرستاد? پیرم
    نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
    نه جهنم نه بهشتم
    چُنین است سرشتم
    این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
    بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

    گر به این نقطه رسیدی
    به تو سر بسته و در پرده بگویــم
    تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
    آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
    خودِ تو جان جهانی
    گر نهانـی و عیانـی
    تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

    تو ندانی که خود آن نقط? عشقی
    تو خود اسرار نهانی

    تو خود باغ بهشتی
    تو بخود آمده از فلسف? چون و چرایی
    به تو سوگند
    که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
    نه که جُزئی
    نه که چون آب در اندام سَبوئی
    تو خود اویی
     
    بخود آی
    تا در خانه متروک? هرکس ننشـــینی و
    بجز روشنــی شعشـع? پرتـو خود هیچ نبـینـی
    و گلِ وصل بـچیـنی...



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 3:46 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر
    ای....! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
    اما بقدر فهم تو کوچک میشود
    و بقدر نیاز تو فرود می آید
    و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
    و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
    و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
    و به قدر دل امیدواران گرم میشود

    یتیمان را پدر می شود و مادر
    بی برادران را برادر می شود
    بی همسرماندگان را همسر میشود
    عقیمان را فرزند میشود
    ناامیدان را امید می شود
    گمگشتگان را راه میشود
    در تاریکی ماندگان را نور میشود
    رزمندگان را شمشیر می شود
    پیران را عصا می شود
    و محتاجان به عشق را عشق می شود

    خداوند همه چیز می شود همه کس را
    به شرط اعتقاد
    به شرط پاکی دل
    به شرط طهارت روح
    به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

    بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
    و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
    و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
    و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

    و بپرهیزید
    از ناجوانمردیهــا
    ناراستی ها
    نامردمی ها!

    چنین کنید تا ببینید که خداوند
    چگونه بر سر سفره ی شما
    با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
    و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
    و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
    و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

    مگر از زندگی چه میخواهید
    که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
    که به شیطان پناه میبرید؟
    که در عشق یافت نمیشود
    که به نفرت پناه میبرید؟
    که در سلامت یافت نمیشود
    که به خلاف پناه میبرید؟
    و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

    که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!


    از سخنان ملاصدرای شیرازی



    تاریخ : پنج شنبه 89/8/27 | 3:44 عصر | نویسنده : پاشاکلاهی | نظر
    مطالب قدیمی تر
    

  • paper | مقاله های دوستان | خرید
  • رپورتاژ آگهی با کیفیت | فال حافظ